یک روز خیلی معمولی
نوع مطلب :دلنویس ،
خوبی روزهای بد این است
که روزهای خوب را به ما می شناسانند
همه روزهای خدا خوبند....
یک....
داخلی – روز – محیطی بسته
فضا در حال آماده شدن برای آغاز یک شوخی و مسخره بازی جدید است مغز فرمان داده سر کمی تکان بخورد و " نقش" با یک مناجات شروع شود...
سه.... دو.... یک .....حرکت ...
فرمان از مغز به دهان رسیده که با یک نفس عمیق شروع کند : " آخه خدایا مگه من به درگاهت چه گناهی کردم ؟! آخه واقعا من نمی فهمم چرا ؟! چرا باید " کات !!!
اون بالا چه خبره ؟! چرا مغز ادامه حرف رو ارسال نمیکنه ؟!!!!
چرا همه چیز انقدر بهم ریخت یک دفعه ؟!!! چرا همه اعضا "وا" رفته اند ؟!!!
یک حرفهایی میزنند، انگار از "گوش" حرفهایی به گوش مغز رسیده که عملکردش را مختل کرده است و همه اعضا را تحت تاثیر قرار داده حتی شایعه شده قلب کمی ترک برداشته است...
" اگه خیلی ناراحتی همینجا تاکسی بگیربرو خونه..."
... دو ...
همان روز – داخل یک اتومبیل – روی صندلی عقب
صدای دو نفر روی صندلی های جلو می آید که با هم صحبت میکنند
دهان کاملا بسته است و گوش فقط مکالمه را دنبال می کند و چشم به پشت سر دو نفز جلویی خیره شده است ...
- "وینستون" شده 4000 تومن بعد از یک هفته که 1800 تومن میخریدم
- بعد از چند روز ؟!!
- یک هفته
- تازه از این دل وجیگری هاست !
- چی چی ها ؟!
- دل و جیگری ... از همین ها که عکس داره ... خودشون میارن ....
- ( می خندد)
- حتما اگه اصلش رو بخوام بخرم باید 8000 تومن شده باشه !
- خوب "کنت" که میخریدی قبلا از همون بگیر !
- اون هم 1800 بوده شده 2500
- خوب نکش !
- نمیشه که ! بابا طرف سیگاریه نمیشه که نکشه ... ! دارن مردم رو سرطان میدن !.. من الان مجبورم "بهمن" بکشم.... آشغال بکشم.
- ( می خندد و میگوید) خوب تو که میدونی ! اصلا سیگار نکش مگه مجبوری ؟!
- تو میتونی چایی نخوری ؟!
- آره .. نمیخورم بجاش آب میخورم
- د ... نمیتونی ! به بابات بگو چایی نخوره ببین چه جوری میشه ! مامانم یک دفعه به من گفت اینو نکش ( به سیگار در دستش اشاره میکند) گفتم تو اگه چاییی بعد از ناهارت رو ترک کردی منم اینو میذارم کنار ! ... نتونست ... به خدا اگه اون میذاشت کنار منم دیگه لب نمیزدم ... دو روز اومد بذاره کنار شده بود عین مرغ ... مرغ ... چی میگن از این مرغا که بال و پرشون ریخته و ....
داخلی داخلی – روز – مغز
گوش دیگر چیزی را برای مغز ارسال نمیکند ...(طبق دستور خود مغز)
مغز جستجو میکند و به عبارت " مرغ پرکنده میرسد" ..لب لبخند کوچکی میزند !
مغز که هنوز درست نتوانسته آثار صحنه قبلی را درست و حسابی از بدن خارج کند و از همه مهمتر قلب را ترمیم کند حرف ها را تحلیل میکند و با یک سری از داده های قبلی که داشت مقایسه میکند ...
نتیجه بایگانی میشود ...
" دور و بر افرادی هستند که برای آزار ندادن من عادت های آزار دهنده شان را- فقط برای همان چند ساعتی که باهم هستیم- نه تنها ترک نمیکنند بلکه کم هم نمیکنند ! ... آیا نباید دورشان را خط کشید ؟! اینها واقعا دوست هستند ؟! به درد چه روز سختی میخورند ؟ اصلا به درد روز راحت میخورند... ؟!!!"
بس است دیگر همبنقدر کافی است ! به فکر قلب بیچاره هم باش...
تیتر بزن " لقب دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد ..."
بایگانی شد!
...سه.
شب همان روز...داخلی ... خانه ... ...
...سانسور شد....
دوش آب ... و حالا تنها در اتاقی تاریک ...
داخلی داخلی داخلی....
مغز فرمان میدهد آهسته بخوان "هر کس به طریقی دل ما می شکند ..."
پایان
می فهمی که ؟!
نوع مطلب :طنز ،
گاهی با زبان خوش می آید...
گاهی باید کلی فشار بیاوری به زور بیاوریش آخرش هم که می آید، می بینی کم است تازه به دلت هم نمی چسبد....
البته گاهی هم خودش می آید ! وتو حتی اگر بخواهی هم نمیتوانی جلویش را بگیری....
بعضی وقت ها -که معمولا خودت هم میفهمی- اگر تنها باشی می آید...
یک نظری هست که میگویند باید همیشه یک نفر (دیگر) باشد که به بهانه اش بیاید وگر نه دیوانگیست حتی بعضی ها میگویند خود آن فرد مورد بهانه اگر در دسترس باشد بهتر و قشنگ تر می آید...
یک تجربه شخصی جالب در این زمینه دارم، من خودم دیده ام که برای بعضی ها در جمع هم آمده !!!! البته قبول دارم خیلی کم اند ولی خوب پیدا می شوند من خودم دیده ام که می گویم ...
... امان از وقت هایی که اگر همه ی عالم و آدم هم جمع بشوند نمی آید. نمی آید که نمی آید.
انگار نه انگار که قبلا بار ها آمده....
نمی دانم چرا ! ولی انگار اصلا حساب و کتاب ندارد. کاملا بستگی به حال و احوال لحظه ای ات دارد من که هرچه فکر میکنم نمی فهمم چه رمز و رازی در سر ازیر شدن شعر به مغز شاعر هاست ؟!!!
اخبار فقط گاهی تکان دهنده اند !!!!
بعضی از خبر ها آدم را به معنای واقعی تکان میدهد مثلا خبر "روز بدون شلوار" را که خواندم من را خیلی تکان داد !
خلاصه ی خبر این بود که یک جماعتی( حدود 17000 نفر) تقریبا در 60 نقطه ی جهان دست به یک اقدام گروهی و هماهنگ زده اند.
اقدام گروهیشان این بود که هنگام سوار شدن در مترو شلوار های خودشان را در آوردند !
من هم در اثر همین خبر تکان دهنده تکانی به خودم دادم و شما حاصل تکان ها را در ادامه خواهید دید :
کارگروهی
دست از سر کار انفرادی بردار
یکبار به یک کار گروهی روی آر
من پیرو هرکار گروهی هستم
البته چه بهتر که بدون شلوار!
بوته ی گل سرخ ×
آماده ی یک کار گروهی شو! بکن×× !
من پا شده ام تو هم سریع پاشو! بکن !
جانا من و تو دو نفری هم، "تیم"یم
میکارم اش اینجا ! تو فقط جا شو بکن !
-----------------------------------------------------------------
× این که بوته گل سرخ چه ربطی به موضوع دارد را خودم هم نمیدانم فقط یک حسی می گفت این شعر هم جایش اینجاست. ( نگارنده)
×× بکن فعل امر از مصدر "کندن" میباشد( توضیح اضافه نگارنده.)
رسانه
در عصر رسانه های جمعی ! مترو !
یک موعد خوب دسته جمعی مترو !
از برکت این رسانه ها فهمیدیم
همراه خودش داشت چه نفعی مترو.
شهرت
میخواست فقط دیده در انظار شود
تا تیتر اولین در اخبار شود
شاید که نخوانده بود اینجایش را
روزی برسد بدون شلوار شود
پاسکال
قانون مشخصی ست در مترو ! فشار !
خواهی بشوی سوار مترو بفشار !
با پوشش کامل هم از آن می ترسم !
انگار برای تو مهم نیست فشار !!!
...عمومی
در حول و حوش یک زمان عمومی
در هر کجای این جهان عمومی
در قید بند × که نباشید می شود،
آنجا برای شما یک مکان عمومی !
--------------------------------------------------------------
× این برای آن زمانی بود که شلوار ها "بند" داشت حالا که کمر بندی شده "قید و بند" هم بخوانید صحیح است. ( نگارنده: نقل از نسخه مسکو)
برچسب ها: خبر، روز بدون شلوار،
گربه
تقدیم به
همه گربه هایی که در فصل جفتگیریشان
خواب را از چشمانم گرفته اند.
چند وقتیست روی اعصاب است لایق ناسزاست این گربه
هرکجا میروی تو میبینیش انقدر ناقلاست این گربه
نه فقط جمعه و شب جمعه که همه شنبه هاست این گربه
زیر ماشین و جوی باغچه ها... اندکی بی حیاست این گربه
جنبش نرم را نمیفهمد کار او پرصداست این گربه
همه همسایه ها م فهمیدند... در پی ماجراست این گربه
عملش در عیان و خفیه یکیست بینوا ! بی ریا ست این گربه
بین این شیر های امروزی به خدا پادشاست این گربه
حال اگرشعر گربه در گربه است لیک در ابتداست این گربه
قال و قیل و میو میو تا چند؟! همه اش ادعاست این گربه
موسم صید موش دانستم آب در زیر کا ست این گربه !
خاطرم جمع شد که او غیر ... قابل اتکاست این گربه
چقدر بد اداست این گربه خوب ! کز ما جداست این گربه
این همه فاسق است حکما او عامل ناکجاست این گربه
شاید از انگلیس و اسرائیل شاید از یو اس آست این گربه
گربه های فرنگی هم هستند ولی از پرشیاست این گربه
قایقش را چه خوب میراند گوییا ناخداست این گربه
بس که اهل ریاست این گربه مار آستین ماست این گربه
برچسب ها: گربه،
من اگر راه به جایی ببرم نا خلفم...
نوع مطلب :طنز ،
این که اینجا کجاست و یا این که میخواهم چه چیز در اینجا بنویسم و یا اینکه به کجا برسم را خودم هم نمی دانم.
ولی خوب آن قدر ها هم در وضعیت حاد روحی نیستم که آگاهانه کار بی سر و تهی را شروع کنم ! حتما دلایلی هم برای خودم دارم که فقط بعضی هایش را میشود در ملا عام گفت ( نوشت).
طبیعتا چنین انگیزه هایی برای نوشتن موضوع خاصی را بر نمیتافت ! و اصولا نوشتن هرچیزی (و البته نه دقیقا "هر چیزی" ) من را به این هدف سخت ژرف نایل میکرده ! البته کشیدن نقاشی هم ظاهرا میتوانسته من را به این گونه اهداف برساند اما این فقط ظاهر امر است و در واقع اصلا اینطور نبوده است.
توضیح علت اینکه چرا کشیدن نقاشی هرگز نمیتوانسته جوهر خودکارهای "بیک" من را تمام کند مجالی وسیع میخواهد اما من سعی میکنم در جمله ای کلیدی اشاراتی بکنم و بگذرم و توضیحات کامل را به وقتی در آینده موکول می کنم. و نکته کلیدی این ماجرا این است که " من اصولا نقاشی بلد نیستم ! "×
بگذریم .... داشتم عرض میکردم که دوست داشتم بنویسم یادم می آید که یک وقت هایی خیلی بیشتر دوست داشتم بنویسم آنهم، آن وقت هایی بود که دیگران نقاشی می کشیدند و در همان وقت معلم های شیمی و فیزیک و ریاضی مشغول تعریف لالایی هایی به سبک خودشان بودند جالب اینجا بود که همه شان هم اصرار داشتند که " لالایی که نمیگیم !!!" خلاصه این که من نوشتن را در آن شرایط سخت شروع کردم که شاید برای خیلی ها خاطره انگیز ( شاید مخاطره انگیز) باشد !
دوران تلخ وشیرین مدرسه که تمام شد عادت نوشتن در من هم رفته رفته می رفت که برود بنابراین باید کاری می کردم و اگرنه خودکارها همینطور نو باقی می ماندند، البته چندباری اقدام به تاسیس وبلاگ کردم ! اما نشد که بشود...
حالا این بار امیدوارم که بشود !
و حالا میتوانیم افتتاح کنیم و شیرینی بخوریم .... ( تشویق حضار)
× نه اینکه "نوشتن" بلد باشم ولی حد اقل الفبای لازم برای نوشتن را میدانم.... این هم شاهدش
الف ب پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی
ادامه مطلب
برچسب ها: افتتاحیه،

